![]() |
![]() |
|
| لحظات تنهاییم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 0:24 توسط مجتبی |
|
چند باور عامیانه درباره ی عید نوروز: - هر کس در بامداد نوروز، پـيش از آنکه سخن گويد، شکر بچشد و با روغن زيتون تن خود را چرب کند، در همهً سال از بلاها سالم خواهد ماند. - هر کس بامداد نوروز، پـيش از آنکه سخن گويد، سه مرتبه عسل بچشد و سه پاره موم دود کند از هر دردي شفا يايد. - کساني که مرده اند، سالي يکبار، هنگام نوروز، " فروهر " آنها به خانه بر مي گردد. پس بايد خانه را تميز، چراغ را روشن و ( با سوزاندن کندر و عود ) بوي خوش کرد. - کسي که روز نوروز گريه کند، تا پايان سال اندوه او را رها نمي کند. - روز نوروز بايد يک نفر " خوش قدم " اول وارد خانه شود. زنان خوش قدم نيستـند. - اگر قصد مسافرت داريد پـيش از سيزده سفر نکنيد. روز چهاردهم سفر کردن خير است. رفتارها و گفتارهاي هنگام سال تحويل و روز نوروز، به باور عاميانه، مي تواند اثري خوب يا بد براي تمام روزهاي سال داشته باشد. برخي از اين باورها را در کتابهاي تاريخي نيز مي يابـيم، و بسياري ديگر باورهاي شفاهي است، و در شمار فولکلور جامعـه است که در خانواده ها به ارث رسيده است : - کسي که در هنگام سال تحويل و روز نوروز لباس نو بـپوشد، تمام سال از کارش خرسند خواهد بود. - موقع سال تحويل از اندوه و غم فرار کنيد، تا تمام سال غم و اندوه از شما دور باشد. - روز نوروز دوا نخوريد بد يمن است. - روز سيزده کار کردن نحس است. *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-* سال نو مبارک *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-**-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-**-*-*-*-*-*-*-*- |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 23:25 توسط مجتبی |
|
|
سه قطره «زیباترین لبخند متعلق به لبخند پس از گریه است» روزی هنگام سحرگاهان، رب النوع سپیده دم از نزدیکی گل سرخ شکفته ای می گذشت. سه قطره آب بر روی برگ گل مشاهده نمود که او را صدا کردند. چه می گویید ای قطرات درخشان؟ می خواهیم در میان ما حکم شوی. مطلب چیست؟ ما سه قطره ایم که هر یک از یک جایی آمده ایم می خواهیم بدانیم کدام بهتریم. اول تو خودت را معرفی کن. یکی از قطرات جنبشی کرد و گفت: من از ابر فرود آمده ام. من دختر دریا و فرزند اقیانوس مواجم. دومی گفت: من ژاله ام، مرا مشاطه صبح و زینت بخش ریاحین و اهاز می نامند. دخترک من تو کیستی؟ "من چیزی نیستم. من از چشم دختری افتاده ام، نخستین بار تبسمی بودم، مدتی دوستی نام گرفتم، اکنون اشک نامیده می شوم." دو قطره اولی از شنیدن این سخنان خندیدند اما رب النوع، قطره سومی را به دست گرفت و گفت: هان به خود آیید و خودستایی ننمایید. این از شما پاکیزه تر و گرانبهاتر است. اولی گفت: من دختر دریا هستم. دومی گفت: من دختر آسمانم. رب النوع گفت: چنین است اما این بخار لطیفی است که از قلب برخاسته و از مجرای دیده فرود آمده است! این بگفت و قطره اشک را مکید و از نظر غایب گشت.
چند تا لینک جالب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 0:50 توسط مجتبی |
|
|
از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است. از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان
میگردد. از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط
سلسله ی قلب جوان. از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟
گفت:همپای love است . از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات
است.
از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری
هست که بدون اکسیژن می سوزد. از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که
هرگز تنها نیست. از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق
تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد. از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق
تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد. از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای
است که در هیچ سوره ای وجود ندارد . از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که
هرگز اوت نمی شود. از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق
تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد. از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی
هست که از راه چشم وارد می شود. از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی
هست که درون قلب اثر می گذارد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 0:59 توسط مجتبی |
|
|
ميشه از عشق تو گفت
ميشه با ستاره هاي چشم تو مغرب نو مشرق نو بر پا کرد ميشه از برق نگاهت خورشيد و خاکستر کرد ميشه از گندمي هاي سر زلفت يه عالم شعر نوشت آره از عشق تو ديوونگي هم عالميه آره از عشق تو مردن داره آره از عشق تو مردن داره ميشه از عشق تو مرد و ديگه از دست همه راحت شد ميشه از عشق تو مرد و ديگه از دست تو هم راحت شد آره از عشق تو ديوونگي هم عالميه اگه از عشق ميشه قصه نوشت ميشه از عشق تو گفت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 11:42 توسط مجتبی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گر همچو من افتاده ی این جام شوی
ای بس که خراب باده و جام شوی ما عاشق و مست رند عالم سوزیم با ما منشین وگر نه بد نام شوی |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
| پیوندها |
|
دختر آسمانی وحید بلاگ من در yahoo360 محمدتقی روزها ی من(میکال) ارجان سیتی نیایش |
|
RSS
|